تبلیغات
دوربــیــن عـکـاســی مــن - آه از این پنجره های مرده
عـکـاسـی، هنـر خـوب دیـدن اسـت

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

جمعه 18 فروردین 1391-06:54 ب.ظ



انسان ها گاهی اوقات نمی دانند با دست خود زندگی را از خلاقیت ها و آروزهای درون خود می گیرند، زندگی را از خود می گیرند. به خانه ای دعوت شده بودم. صاحب خانه برای کاری خارج شده بود و من بودم و اطاق دلگیر و سرد آن خانه. از محصور بودن دلم می گیرد. از اینکه مجبور باشم کاری را انجام داهم، چیزی را بخورم، جایی بمانم، بنویسم و یا حتی از اینکه مجبور باشم به چیزی اعتقاد داشته باشم. مثلا در خودرو، در حین یک مسافرت طولانی، بعد از نیم ساعت دلم می خواهد از قفسی که نامش را پراید، پژو یا هرچه می گذارند پرواز کنم و در اوج سکون به یک تکه سنگ هزار ساله خیره شوم.
در آن خانه هم اینچنین بودم.
پنجره ها بسته، خاموش، آلوده، کثیف، قفل، مرده.
زمین از خاک هایی که به مرور زمان بر چهره اش نشسته بودند خواب آلوده. نمی دانم، شاید عناصر خستگی آفرین آن خانه مرا مجبور کرد تا چیزی را بپذیرم. اینکه لحظه ها بد، لحظه های مرده، لحظه های خواب آلوده هم می توانند ابدی باشند. اگر در آن لحظه، زحمت فشار دادن شاتر را از پنجره ی مرده ی اطاق دریغ می کردم، من هم در مردگی و سردی و خواب آلودگی مانند او بودم. پدرم می گفت: جواب بدی را با خوبی بده... .
برخاستم و موبایلم را بیرون آوردم، دستانم را که از آن پنجره تنفر داشتند به سمت آن بردم، نزدیک کردم، نزدیک تر، می ترسیدم دستهایم آن را خرد کنند، اما...
شاتر را فشار دادند و آن لحظه ی سرد، که بوی مرگ می داد را ابدی کردند.
آنها جواب بدی را با خوبی خود داده بودند.

آه از این پنجره های مرده



تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 18 فروردین 1391 07:15 ب.ظ