تبلیغات
دوربــیــن عـکـاســی مــن - روزنه ی بینش
عـکـاسـی، هنـر خـوب دیـدن اسـت

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

پنجشنبه 17 فروردین 1391-03:45 ب.ظ



در مسجد نشسته بودم. درهای مسجد بسته بود. چراغها خاموش، مردم در فکر معاش. گویا خداوند آنها لحظه ای دیگر آنها را فرا می خواند تا چراغها را روشن کنند، دیده ها را به دیوار های رنگین بدوزند، چیزهایی بگویند، بخوانند، بینش هایشان را با درهای مسجد پشت سر خود ببندند، و ... بروند.
در فکر بینش بودم. اینکه افراد راه های زندگی کردن را با چه بینشی بر می گزینند. کسی که نیایش می کند، کسی که خدای این مردم را نمی شناسد، کسی که مردم را گوسفندانی می داند که باید آنها را هدایت کند تا به گندمزار ممنوعیت حمله ور نشوند، همه و همه، بینش های خاص خود را داشتند. بینش ها، نه، بینش. یک نفر مگر چند بینش دارد؟ چند مغز دارد؟ چند درک و فهم و آرزو و اختیار؟
چشمانم را چرخاندم، گرداندم، دوران نامفهوم.
سر انجام، پنجره ای را دیدم که تنها روزنه ی نور برای فرش های سرخ مسجد بود. سرخ، رنگ خون، پنجره سفید، رنگ روح، خون و روح، هر دو گرفتار هم. کیست برای روزنه ی بینش، قربانی شود؟
تلفن همراهم را بیرون آوردم. پیامک همسرم را خواندم، و قبل از اینکه به خانه بروم از محل تلاقی روح و خون، فرش و پنجره، در مسجد عکسی گرفتم و به هنگام خروج، بینشی داشتم:

ترکیب مأنوس خون و فرش، روح و پنجره



تاریخ آخرین ویرایش:- -